تبليغاتX
life

تموم شد!

خودم تمومش کردم!!!!!!!!!!!!!

مردم الان باچشمان کملا بسته-الکی-تایپ میکنم:دی

به خود عزیزترازجانم تبریک میکنم

این استراتژی خودتحویل گیریه من رو مدتی است بقیه هم دارن یاد میگیرن!!!

باید متد خودرا در راستای من تحویل گیری -تنهاشخص وبلاگ نویس-عوض کنم تا دچار انحراف نشوند

در این امر خطیر:دی

شبم بخیر خوب بخوابم فقط من بازم من اخرشم من!!!این من مفاهیم بسیار دارد که بیخیال

اینام عواقب ترجمه سی صفحه:دی

هیشکیم دوس ندارم که هیشکی کمکم نکرد:دی

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط |
رسیدم صفحه ۱۷ از سی صفحه ترجمه

من میتونم:دی

به این میگویند روی پای خود بودن!

نمیدونم چی میگم حرف زدن این ترم یادم رفته:دی

کلا اینکه همه چی آرومه من خوشحالم درسا یه عالمن

ترجیح میدم نتونم سرمو بخارونم تا خونه بیکار در ودیوار نگاه کنم ..همون بیکارباشم :دی

من میتونم:دی

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط |
دلم گرفته!!

کی از چابهار میروم!:دی

کیبردش درست نیس نمیشه لپ تاب فرند جانه!پسنمیشه تایپید!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط |
چقد این ترم هیچ اتفاقی نمیفته!حتی سوتیم نمیدم!اخه اینم شد زندگی؟!!!:دی

مال مجاینه دیگه همینجوری پست میذارم..غذای سلف نیس که سه برابر شه...تا قبل تو اتیش سوختن و خدای نکرده با اون وضعی هیچکس مسئول نیس ونباید ج بده تا میتونم پست میزارم البته الکی گفتم خوابم میاد:دی

چه کیف میده ها ازخواب بیدار شدی تند تند بدویی سرکلاس امروز دو بار اینجوری شد.باردومم تشکیل نشد..جشن هم خیلی خوش نگذشت.تازه هر روز مطمئن تر میشم که اینجا جایی نیس که من میخواستم درس بخونم:(

:دی بیخیال به خود انرژی میدهیم زندگی رو عشقه تنها این لقمه های کباب که داشت از گلوتون پایین میرفت یه یادی ام از این در دور دست افتاده بینووا،اصلا هم این صفتا نیستم الکی گفتم ،یادی کنید

دیگه امری نیس مرخصید:دی

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط |
فحش که میدم قشنگ مطلبمو میزاره ها

اصلا دیگه نمیخام قشنگ بنویسم نمیخام برم حاشیه میرم سر اصل مطلب

اقا من دلم عید و سفره عید و بوی لباس نو و خونه وخونوادمو بابامو میخاد

حرفی داری بلاگفا هااااااااااااااااااااااااااااا

بازم میخای مطلبمو بقاپی به نمایش نگذاری

میکشمممممممممممممممت

اخی تخلیه روانی شدم:دی

عدیتون مبارک

فردا عیده ومن خوشحالم و همین دیگه دلمم برای لحظه لحظه های زندگیه گذاشتمو ادمایی که بودن وحضور داشتن تنگ شده از همکلاس و دوستای سال اولم تا هم اتاقیام همه شاد وخوشحال باشند این است ارزوی ما:دی

شرمنده چرت وفی البداهه نوشتم همش تقصیر این بلاگفایییییییی و سیصد و چند تا صفر داشت اختلاسه؟دیگه بحث داغه دیگه الکی ربط بدم به همه چی:دی

من گشنمهههههههههههههههههههههههه شبم بخیر!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط |
دوس دارم کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی فحش بنویسم بلاگفا درد بی درمون بگیری فیلتر شی..من وقت ندارم بنویسم برگردی بهم بگی مطلبت ثبت نشد قاراااااااااااااااااااااااااااااااا بلاگفای قارا
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط |
پست:دی

گفتم خاک نگیره اینجا:دی

+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط |
خواب هایم تعبیر می شوند آنگونه که می خواهند نه آنگونه که میخواهم

گلویم نگاهم همه آشفته اند...افکار در کنار هم میلولند..احساس پیرزنی را دارم که گناه و ناراختی هزاران نسل را دارد..هیچوقت پیرزن نبودم...چرا چنین فکری دارم...

بیخیال شادم انشالله ...کمی نگاه نخواهم کرد..یخ زده اند سرانگشتانم...سه نقطه ها ...

دوس دارم دیونه بازی بنویسم بی سر ته ...اخرش سبک شم...شایدم الان یه کشیده تو صورت ادمایی که ازشون بدم میاد.سبکم کنه..ولی به قول یه یارویی ...من از کی بدم میاد؟!

انتی ویروس به آپدیت شدن احتیاج داره هی آژیر میکشه..سیستمم یکم داغون شده...هم سیستم لپ تاپ هم سیستم خودم...

:دی بسه باید شاد شم:دی

خوب یکم انرژی ...خوب دیگه بسه...بزن بریم گلم(با خودم بودم)

 

+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط |
مردها فرشته اند:پی

حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد. . . پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت : . . "- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!" . مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت : . . " – حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم." . مامور CIA نگاهی کرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید." . . بنا براین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسلحه ای را به او می دادند گفتند: . . "- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و اورا بکش " . . مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت: . . " – من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم،" . . کارمند CIA پاسخ داد: . . "- نه! همسرت را بردار و به خانه برو." . . حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند: . . " – ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است .. این اسلحه را بگیر و او را بکش." . . او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او گفت: . . "- شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است. . . من مجبور شدم شوهرم را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد

 -------------------------------------------------------

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتني ام! گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد. گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟ فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟ گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟ گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟ گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!! يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟ گفت: بيمار نيستم! گفتم: پس چي؟ گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

 -----------------------------------------------------------

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط |
علامت سوال بزرگ!درد جسمی روتحمل میکنن!میبینیشون باهاشون زجر میکشی!یه درد کوچیکی از این درد جسمی بزرگ باقی میمونه

ولی درد روحیو نمیبینی ولی واس خودت ودیگران رو حسش میکنی نمیتونی چیزی بگی و گاهی شنیدن احساس دیگران و اینکه نتونی دلداری بدی چه حس سختیه!ما ادما کجا داریم میریم

چرا نمیفهمیم برا تمام حرکتهامون تک تک کلمه هامون مسئولیم

یادمون میره که بقیه هم هستن....میخواییم این دنیا رو رد کنیم بریم فقط بگذورنیمش!من برا نفس کشیدن هم مسئولم...

دیروز بدترین روزم بود نه از لحاظ خستگی تن  نه سختی بقیه رو دیدم انواع قشر ادمها رو یکجا دیدن عذاب سختیه!!خدایا بهت گفتم چرا؟!میدونم حکمتت زیاده ولی ...دیروز هیچی درک نکردم از اون همه ناله های بنده هات!

+ نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط |